Read بانوی میزبان by Fyodor Dostoyevsky سروش حبیبی Online

بانوی میزبان

بانوی میزبان نیز مانند بسیاری از داستانهای داستایفسکی از زندگی خود او مایه میگیرد و میشود گفت وصف حال اوست در سالهای جوانی. داستان در سنپترزبورگ میگذرد. اُردینُف، قهرمان داستان، در نوجوانی و جوانی ناچار گوشهگیر شده و درِ زندگی اجتماعی را بر خود بسته است. او باید به اجبار محل سکونتش را تغییر دهد. به جستوجوی اتاقی در شهر پرسه میزند تا اینکه با زنی زیبا به نام کاترینا آشنا میبانوی میزبان نیز مانند بسیاری از داستان‌های داستایفسکی از زندگی خود او مایه می‌گیرد و می‌شود گفت وصف حال اوست در سال‌های جوانی. داستان در سن‌پترزبورگ می‌گذرد. اُردینُف، قهرمان داستان، در نوجوانی و جوانی ناچار گوشه‌گیر شده و درِ زندگی اجتماعی را بر خود بسته است. او باید به اجبار محل سکونتش را تغییر دهد. به جست‌وجوی اتاقی در شهر پرسه می‌زند تا این‌که با زنی زیبا به نام کاترینا آشنا می‌شود و به‌عنوان مستأجر به خانه‌ی او راه می‌یابد. اُردینُف پاک است و سخت حساس و دیدار کاترینا پاسخی است به افسردگی جانکاهش. او به کاترینا دل می‌بازد و این رویداد در درونش با رؤیا و کابوس در هم می‌آمیزد....

Title : بانوی میزبان
Author :
Rating :
ISBN : 9789642090983
Format Type : Paperback
Number of Pages : 144 Pages
Status : Available For Download
Last checked : 21 Minutes ago!

بانوی میزبان Reviews

  • Fatima
    2019-01-31 17:36

    وای خدایا ! این دیگه چه جور ترجمه ای بود ؟!؟ نه سر داشت نه ته ! واقعا چطوری اسم خودش رو گذاشته مترجم ؟ ترجمه این نیست که یه متن رو قلمبه سلمبه بنویسی که مثلا داری یه اثر قدیمی رو ترجمه میکنی و فارسی زبان ها بخونن و بگم وای چقدر متن قدمت داره ! ترجمه اینه که به زبانی ساده و قابل فهم بنویسی که هراز بار خود متن فارسی رو نخونیم و همون متن مثلا ترجمه شده احتیاج به ترجمه ی مجدد نداشته باشه !جدای از اینها روایت خود داستان جوری بود که در انتها با یک علامت سوال بزرگ تمومش میکنیم و با خودمون میگیم یعنی کدومشون راست میگفتن ؟ دخترک زیبا کاتریا (کاترین) یا مورین؟ کدامشان روایت حقیقی رو برای اردنیف تعریف کرده بودند ؟ داستان انگار که میخواسته مرز سه قدرت دیوانگی وعقل سلیم و عشق رو بازگو کنه و نشون بده که حتی اگر همه چیز وهم بود و ناپیدا باز هم در این بین .تها عشق حقیقت دارد و بس ... اما این عاشق دل خسته از یک جا به بعد دلزده از بازی ها میدان را با دلی شکسته (اما همچنان عاشق) ترک میکند و با همان سوال بزرگ پس حقیقت چه بود ؟ در انتهای داستان ما را هم تنها میگذارد و ....

  • Ahmed Ibrahim
    2019-02-16 12:56

    "هب الحرية لإنسان ضعيف، يرفضها هو نفسه ويردها إليك."حول هذا الاقتباس تدور أحداث الرواية.يضفي فيسكي على الرومانسية رونقًا يزيدها جمالًا.

  • Fernando
    2019-02-02 15:34

    Tenía ganas de releer a Dostoievski, pero no quería enfrascarme en sus novelas magnas, de cientos de páginas puesto que no tengo mucho tiempo libre y es por ello que decidí releer "La Patrona" escrita en 1847 y que fuera en su tercer novela, cuando el genial escritor ruso promediaba los veintiséis años.Dostoievski había escrito ya algunos cuentos y dos novelas. Había pasado del debut glorioso e inesperado con su novela "Pobres Gentes", de ser la nueva promesa de las letras rusas al desencanto y el fracaso debido al rechazo y la incomprensión de su segundo libro, "El Doble".Digamos que Dostoievski se encontraba en un impasse, pero seguí apostando a escribir puesto que confiaba férreamente en que su modo de vida sería como novelista e intentaría a toda costa consagrarse aunque le llevara décadas."La Patrona" pertenece a esa etapa en donde posicionamos tanto al autor como a algunos de sus personajes en el estadío de un "soñador". Luego de su exquisita nouvelle, "Noches Blancas", el autor disponía de sentimientos apaciguados que serían interrumpidos por su detención dos años más tarde por formar parte de un grupo revolucionario que intentaba atentar contra el Zar y que lo llevó a un simulacro de ejecución y su posterior deportación como prisionero a Siberia durante cuatro años.Saldría por las puertas de esa prisión otro Dostoievski marcado a fuego por los sufrimientos de la vida y volcaría todo ese bagaje psicológico en lo futuros personajes célebres de sus novelas más extensas.Pero volviendo a esta novela, Dostoievski crea una historia en donde el triángulo Ordínov-Murin-Katerina oscila entre el delirio místico y el ardor amoroso. Ordínov, el personaje principal es un pariente cercano del narrador de "Noches Blancas", un soñador que no encaja en la sociedad, que vive sólo y desamparado y condicionado a no poder establecer vínculos afectivos con las personas.En una iglesia se encontrará con la bella Katerina y Murin, un viejo de características terribles y facciones malévolas y su interés hará que les alquile un rincón (ni siquiera una habitación) en el edificio en el que viven.A partir de allí se sucederán situaciones que acercarán a Ordínov con Katerina pero que en forma directamente opuesta hará que Murin intervenga para torcer la naturaleza de la historia.Como en toda novela de Dostoievski, los estados febriles, el delirio, el deseo y las pasiones más tormentosas nos harán eclosión en estos tres personajes que parecen poseídos, hechizados. Las relaciones entre Ordínov y Katerina anticiparán a aquellas que encontraremos más adelante en otros libros como por ejemplo entre Sonia y Raskólnikov (quien al igual que Ordínov, sufrirá postrado los peores cuadros de acceso febril y delirio) de "Crimen y Castigo" o entre Vania y Natacha de "Humillados y Ofendidos" y que ya habíamos vivido con el narrador y Nasténka de "Noches Blancas". Su atracción a Katerina es muy fuerte pero choca contra Murin. Es que no comprende qué fuerza ata a esa extraña pareja ni cuál es el poder de hechizo o embrujo que Murin utiliza en Katerina. Tanto Ordínov como el lector disponen de muy pocas pistas para acercarse a la verdad.También es necesario comentar que la novela roza por momentos pasajes existencialistas, conflictos espirituales, ensueños inalcanzables y en otros casos la presión psicológica impuestas por Dostoievski en los personajes será casi insostenible."La Patrona" es una novela corta pero muy intensa que atrae (y confunde un poco al lector a veces) y que tal vez no es de las más conocidas de Dostoievski y podría decirse además que en esa época tampoco le generó a él la posibilidad de recuperar todo aquello que había perdido luego del fracaso de "El Doble", pero lo que sí sabemos es que de una u otra manera y conjuntamente con sus escritos subsiguientes, le abrió una pequeña puerta de acceso al inmenso talento literario que disfrutaríamos más tarde con sus novelas más gloriosas.

  • kian
    2019-01-25 16:45

    خوب بود ولي خب... اگه داستايوفسكي رو ميشد ديد بهش ميگفتم كه آخر داستان احساس كردم يه خرده هم سر كار بودم انگار !

  • Kortessa
    2019-02-14 14:29

    The Landlady is a love story by Dostoyevski. It is not the content we are accustomed to. And this is because this short story was written before his exile in Siberia.For which he is very grateful because this experience changed his whole way of thinking and wtiting. And this is proved by reading books he wrote before and his exile. What I liked in this book is the language. Also I could say that the characters have traits which are developed deeper in his later works. Other than that, I wouldn't say that I was astoshed by that book.

  • امین باورصاد
    2019-02-12 19:58

    اگه وقت کافی برای خوندن آثار بلند و کتابهای قطور داستایفسکی رو ندارید، این نسخه ی کوتاه برای شما پیچیده شده! چرا؟ چون این کتاب طبعاً پی رنگ و چهارچوب یکسانی با سایر آثار فیودور جان داره. حقیقت اینه که من هیچوقت نمیتونم آثار داستایفسکی رو مبرا از علاقه ی شدید و تعصب بخونم. این هم برای خودش نوعی معضل و ضعف بحساب میاد!! نکته‌ای که باعث شد من طبق معمول، مثل سایر آثار داستایفسکی که تابحال خوندم، شیفته ی این رمان کوتاه بشم، مجموعه ی برخوردها، تعاملات و رفتارهای بی‌قاعده و بعضاً ضد و نقیض، و غیرمنتظره، دوپارگی‌های شخصیتی، درگیری‌ها، خوددرگیری‌ها، و پریشانی‌های درونی و برونی، و این مازوخیسم تمام نشدنی بود. بعنوان مثال این بخش از متن توجه من رو خیلی جلب کرد:"تلخی کُشنده‌ی غم من، که دلم را در خون غرقه میکند و روحم را میشکافد، این است که بنده ی عصمت باخته ی او شده ام. این است که شرمساری و رسوایی برای منِ بی آبرو شیرین شده است و دل حریصم از یادآوریِ رسوایی ام لذت میبرد و من نشاط و سعادت خود را در همین می یابم. دردم از آن است که اندوهم از نیروی سرکشی خالی است و از اینکه لگدمال شده ام در خشم نیستم..."داستان درباره مردی بنام واسیلی ادرینف هست که به دنبال خانه ای برای اجاره می گرده. این آقا فردی گوشه گیر و تا حدی اجتماع گریزه و طبق معمول شباهت هایی با شخص آقای فیودور داستایفسکی داره. این شخصیت بطور روزمره وقتش رو صرف مطالعات علمی/شخصی می کنه. روزی از روزها با زن زیبایی به نام کاترینا مواجه میشه که از قضا یک پیرمرد بدعنق همراهش هست... خلاصه ادرینف شیفته ی کاترینا میشه و داستان رفته رفته حول اوهام و افکار و احوال درونی شخصیت اصلی همراه با تعاملاتش با اون زن زیبا رو و اون پیرمرد در جریان خواهد بود. بهتره تا داستان رو خراب نکردم چیزی بیشتر از این نگم. خلاصه خوندن این رمان کوتاه با ترجمه ی روان و دلنشین استاد سروش حبیبی توصیه میشه.

  • Ali
    2019-02-08 15:58

    نسخه ای که من از این کار دارم ، چاپ چهارم سال ۶۷ و ترجمه ی آقای پرویز شاپور هست و انصافا ایشون حتی از بنده هم در امر ترجمه بدتر عمل کردن . یعنی اینقدر اینکار از لحاظ ترجمه ضعیفه که گاهی حس می کنی داری غلط نامه می خونی . ناشر -انتشارات سحر - به کمک مترجم اومده و دیکته ها رو فاک داون کرده و در سایه تلاش و ممارست این دوستانچیزی که می خونید مث خوندن یه کتاب لاتین با لهجه ی ناب ما شیرازیا میمونه ، در کل عن .اما خود اثر مث هر کار دیگه ای که این غول بزرگ نوشته یه قصه ی اسطقس دار داره و یه پیرنگ عالی . کاتیا سمبل یه دختر زیبا ولی بی مغزه یه چیزی شبیهدافای امروزی خودمون و اردنیف که دل به اون میبازه یه نجیب زاده ی کتابخون خودساخته ، مثه همه ی ما گودریدزیا !فک کن دیگه چی میشه دیگه . یادم به داستان رستم و اسفنیار افتاد ، اونجایی که رستم نعش اسفندیار رو تو لحظات احتضار بغل کرده . اسفندیار بهش میگه :چنین گفت با رستم اسفندیارکه از تو ندیدم بد روزگارزمانه چنین بود ، بود آنچ بود سخن هر چه ، باید بباید شنود !بهانه تو بودی ، پدر بُد زماننه رستم نه سیمرغ و تیر و کمان!

  • میلاد کامیابیان
    2019-02-01 15:58

    میزبان معذب و بانوی مذبذبشنگاهی به آدم‌های آشنای جهان داستایفسکی، به‌واسطه‌ی «بانوی میزبان»میلاد کامیابیاناز خوانده‌های تا به این‌جایم از داستایفسکی چنین دریافته‌ام که او، بیش از همه، در دو چیز چیره‌دست است: توصیف حالات روانیِ انسان‌هایی آشفته‌حال، عموماً مردان جوانِ سودامزاج، و نیز توصیف زندگیِ پرتعب فرودستان. این دو گرایش اصلیِ نوشته‌های داستایفسکی منجر شده به خلق تیپ‌هایی آشنا که در هر کدام از آثار مهمش به شکلی در می‌آیند. یعنی که آن مرد جوان سودامزاج در جنایت و مکافات رادیون راسکولنیکف است، در همزاد آقای گالیادکین است، در نیه‌توچکا خود نیه‌توچکا نیزوانوناست (که هم زن بودنش در میان شخصیت‌های اصلیِ آثار داستایفسکی استثناست و هم نامِ اکیداً معنادارش که چیزی‌ست قریب به «هیچ ابن هیچ»)، و در بانوی میزبان (یا، چنان‌که پرویز داریوش برگردانده، خانم صاحب‌خانه) واسیلی اردینف. فرودست‌های شندره‌پوش و دائم‌الخمرهای بی‌اراده هم زیادند و آشنا: نسّاخ دون‌پایه، ماکار دیووشکین، در بیچارگان را به یاد آورید –از اولی‌ها– و مارمالادف را در همان جنایت و مکافات، از گروه دومی‌ها. از زن‌های هیستریک و هستی‌باخته دو تا بیشتر از همه در یادم مانده‌اند: کاترینا ایوانونا در همان جنایت و مکافات که زنِ مارمالادفِ پیش‌گفته بود و در شیاطین لیزا که عشقِ تؤام با نفرتش به نیکلای وسیه‌والودویچ و، در نتیجه‌اش، رفتارهای خام و معوّجش شمایلی غریب از او ساخته بود. خلاصه که خوبیِ خواندن پی‌درپیِ آثار رمان‌نویسان قهار، یکی‌ش، همین است: از اثر دوم سوم به بعد، گویی پا به جهانی می‌گذاری البته خیالین ولی نم‌نمک آشنا. شخصیت‌ها را می‌بینی که صورتک‌های تازه زده‌اند بر چهره‌ها، اما همان رفتار معهود را در پیش می‌گیرند، نسبتاً، که پیش‌تر داشته‌اند.بسیار –به‌خصوص در سده‌هایی که الهیات همچنان شوکت داشت– هنرمند را با خالق اعظم و، به طور قرین، اثرش را با مخلوقِ او، کیهان، قیاس کرده‌اند. با این حال، فکر نمی‌کنم در هیچ هنری به اندازه‌ی ادبیات و، به‌ویژه، رمان‌نویسی قبای خلق و آفرینش قالبِ تن هنرمند، که نویسنده باشد، باشد. بیهوده نیست که به‌راحتی می‌توان از جهان داستایفسکی سخن گفت و خُرده‌ای نشنید که می‌گیرند. این جهانِ عشق‌های سودایی، سودای رستگاری، تذبذبِ انسان‌مدارانه‌ی میان شک و ایمان و، به‌ویژه، مرگ‌آگاهیْ جهانی‌ست فخیم و خواندنش گاه رعب‌آور. اما اگر به داستان خودمان، بانوی میزبان، برگردیم، ابتدائاً چنین می‌نماید که کاترینا یا همان بانوی میزبانی که اردینف دل‌باخته‌اش شده و سربه‌سوداداده در پی‌اش افتاده از جنس دختران نیکوخصال و مادروَشِ آثار داستایفسکی‌ست: تیپی دیگر. آن‌ها که انگار اکسیر رستگاری را در دست‌های گرم و چهره‌ی گلگون‌شان نهان دارند و قهرمان قهرکرده از جهان را، سرانجام و به‌واسطه‌ی نرم‌دلیِ اعجاب‌آور و ایمان لایزال‌شان، به آشتی با آن وامی‌دارند. از همه آشناتر در میان ایشان سونیای جنایت و مکافات است و شاید، در تراز بعد، ماشای شیاطین.اما کاترینا به‌تمامی چنین نیست. دوپارگیِ روانِ شخصیت‌های داستایفسکی‌ساز در او نیز مشهود است. از میانه‌ی اثر که اردینف حدیث عشق باز می‌گوید و، پشت‌بندش، کاترینا زبان به بیان گذشته‌ی معماگون خود می‌گشاید آن‌سوی دیگر چهره‌ی روان او عیان می‌شود. در روایتی که او به دست می‌دهد، معلوم نیست کجا به‌واقع رخ داده و کجا پریشان‌بافی‌ست، اما این‌قدر را مطمئن می‌شویم که کاترینا سراپا آن فرشته‌ی بی‌خدشه‌ای که پیش‌تر می‌پنداشتیم نیست. چنین واقعیتی پندارهای خیال‌بافانه‌ی اردینف را هم می‌دَرَد و باعث ضعف مجددش می‌شود. این است که می‌توان کاترینا را، با همه‌ی اغراق خنکی که در پرداختش به کار رفته، شخصیتی دانست محل تلاقیِ دو تیپِ پیش‌گفته‌ی زنان آثار داستایفسکی: زنِ پریشانِ هیستریک و زنِ فرشته‌خویِ رستگاری در جیب.در این اثرِ متوسط –که تا صفحات انتهایی، با شب‌های روشن برای کسب عنوان بدترین نوشته‌ی استاد رقابت می‌کرد– از حق نگذریم، فصل می‌گساریِ سه‌نفره‌ی اردینف و کاترینا و پیرمردْ درخشان از کار در آمده. اول باری‌ست که عاشق و معشوق و فاسق (مطمئن نیستم این سه نفر را این‌طور نامیدن درست باشد البته؛ به هر حال، هر سه ضلع مثلث عشق) هم‌زمان یک جا حاضر می‌شوند و، ناگزیر، باده‌پیمایان، زبان به کنایه و رمز می‌گشایند. صحنه‌ای که پیرمرد اردینف را به سخره می‌گیرد، در کمیسری، هم پرتنش پرداخته شده و خواننده را میان خندیدن به اردینف و دل به حال او سوزاندن مردد می‌کند. در عوض، پایان‌بندیِ داستان مطلقاً مأیوس‌کننده است. نه پایانی خوش و نه پایانی اشک‌انگیز در کار است؛ هیچ. صرفاً به نظر می‌آید نویسنده از پیش بردن پیرنگ ناامید شده و به بن‌بست خورده و رها کرده. داستانی که روزبه‌روز روایت می‌شد و آن هم با کلی جزئیات، یک‌باره، طی سه خط، سه ماه می‌رود جلو!بانوی میزبان در تراز شاهکارهایی مثل برادران کارامازوف، شیاطین و جنایت و مکافات نیست؛ البته. اما نشان از پابه‌راهیِ نویسنده‌ای غول‌آسا دارد، (بله، «غول‌آسا،» درست همین صفت را منظور دارم.) نویسنده‌ای آن‌قدر قَدَرقدرت که تواناست بر خلق جهانی دیگر، بسیار شبیه به عالم ما، اما خلاقانه‌تر از آن زیبا.‏

  • Shaghayegh.l3
    2019-02-13 16:44

    تا قبل از اينكه داستايوسكى رو بشناسم و كتاباشو بخونم برام عجيب بود بت ساختن از شخصيت و بالا بردن كسى بيش از حد معمول ، اما شخصيت هاى گوشه گير و درك نشده ى كتابخون داستايوسكى كه كاملن شبيه به خودش و همه ى كسايين كه اين شرايطو دارن راهى واسم باقى نذاشت جز تحسين كردن بيش از حد ِ ذهن اين بشر كه خداروشكر تو كتاباش جاودانه شده ..كتاب ١٤٠ صفحه بيشتر نيست اما من تو دو روز خوندمش تا بيشتر ذهنمو مشغول كنه . فكر ميكنم واجبه خوندن اين كتاب واسه همه آدماى كتابخون و روياپرداز كه غرق بودن تو عالم خيال جورى از زندگى و تصميم هاى واقعى دورمون نكنه كه نتونيم از روياها و بعضن خرافاتمون بخاطر اتفاق بهترى كه واسمون افتاده دست بكشيم .

  • Sıla
    2019-01-28 18:42

    4 kısa öyküden oluşuyor kitap, ancak benim favorim ev sahibesiydi, Dosteyevski'nin psikilojik analizleri ve hikayenin gizemini sürdürmekteki ısrarcı tavrı kesinlikle okunmaya değer. Ayrıca karakterlerin ruhsal bakımdan hasta mı yoksa söylenenler gerçekten doğru mu ikilemini ilk kez Dosteyevski'nin kaleminden çıkmış bir halde gördüm. Kısacası ev sahibesi 5 yıldızı hakediyor.Lakin diğer 3 öyküden bahsedecek olursam, durum pek iç açıcı değil. Kısa göndermelerle çok şey anlatılmak istenmiş gibi yada olaylar ilk okunduğunda okuyucu ne anladıysa bundan ibaret. Son öykü Polzunkov da benim için okunmaya değdi ancak diger ikisine bir anlam veremedim, üstü kapalı üslup olayların içine girebilmek için fazla kısaydı ve Bay Proharçin ağzımda Goriot Babanın tadını bıraktı, özellikle giriş aşamasında. Tüm bunlar dahilinde kitaba 3 yıldızı içim acıyarak veriyorum, bana göre ev sahibesi tek başına yeterdi!

  • Yehya chali
    2019-02-05 17:34

    اردینوف که برای مدت طولانی به تنهای زندگی کرداست و غرق در اندیشهایاش بودهبه خاطر رفتن خانومه صاحبخانەاش مجبور به پیدا کردن اتاق دیگرست و در حال قدمزدن در شهر به یک کلیسا میرسد که اونجا یک دختر زیبا و آروم را میبیند که با یک پیرمرد بود اردینوف آنها را تا خانه شان دنبال میکند و یک اتاق در خونه آنها اجاره میگیرد اسم دختر کاتیا (کاترینا ) بود نویسنده که در زمانه نوشتن داستان 25 یا 26 ساله بود, عشق و شهوت را باهم به ما نشون میدهد و در همان حال میخواهد منطق و واقعیت داستان را به ما نشون بدهد من که پیش از این فقط برادران کارامازوف رو خوندبودم خیلی چیزها برایم دوباره بنظر میومدن چیزی نبود که انتظار میکردم

  • Ahmad Sharabiani
    2019-01-24 17:47

    داستان مردی به نام «اردنیف» است که به دنبال خانه برای اجاره میگردد، صاحبخانه ی پیشین او، «سن پطرزبورگ» را ترک کرده و ایشان مجبور شده دنبال خانه بگردد. وی فردی منزوی، و مشغول فعالیتهای علمی خود است، زیبایی زنی، توجه او را جلب میکند، با تعقیب زن و پیرمرد همراه او، در خانه ی آنها اتاقی اجاره میکند. داستان حول روابط و احوال درونی «اردنیف»، پیرمرد، و دخترک زیبا که نامش کاترین است دور میزندشخصیت های داستان: «واسیلی میخائیلویچ اردنیف» که داستان حول او و زندگی او میچرخد، «مورین» پیرمرد همراه کاترین که فردی بداخلاق و تندخوست، «کاترین» دخترک زیبا و جوانی که «اردنیف» به او عشق میورزد، «یاروسلا وایلیچ» دوست «اردنیف» که ارادت زیادی به «اردنیف» دارد

  • Sareh Ghasemi
    2019-02-13 15:54

    داستان «انتقام موحش» گوگول منشا این الهام بوده است.اُردینُف و کاترینا، رویاپرداز پترزبورگی و کبوتر وحشی کنار ولگا، از طریق تراژدی واحد «ضعف» با هم پیوند خورده‌اند، ضعفی که آنها را در برابر زندگی بی‌دفاع و درمانده گذاشته واز آزادی محرومشان ساخته است.این داستان معنای «شخصیت و آزادی» را پیش ما میگذارد.« به یک آدم ضعیف آزادی بده، خودش آن آزادی را دست بسته برایت پس می‌آورد.» ( این نطفه‌ی فکری‌ست که بعدها در برادران کارامازوف بسط داده شده.)

  • Negar Khalili
    2019-02-02 13:36

    در عجبم که چه طور یک نویسنده ( و نه مثلا یک روانکاو!!) میتونه انقد در احوال و روحیات انسانها دقیق بشه...بیخود نیست که در خیلی جاها شخصیت های کتاب های داستا یوسکی رفرنس و نمونه برای روان درمان گر هایی مثل یالوم هستند!این کتاب هم شخصیت پردازی خیلی خوبی داشت و شخصا از خوندنش لذت بردم.

  • Fatemeh Nazari
    2019-02-09 11:31

    «پنجمین کتاب از چالش #دوردنیاباکتاب ~روسیه~»

  • Hamed Rahimi
    2019-01-21 17:38

    #📚 4🌟/5🌟#كتاب #رمان #روسرمان #بانوى_ميزبان اثر #فئودور_داستايسفكى بزرگ با ترجمه ى هميشه خوب #سروش_حبيبى عزيز از #نشرماهىرمان بانوى ميزبان جزو اولين آثار چاپ شده ى داستايفسكى است. او در اين رمان #عشق و #افسانه اى ولگايى را در هم آميخته است. در اين داستان، داستايفسكى از رمان "انتقام موحش" #گوگول تاثير به سزايى گرفته است، به نحوى كه آن افسانه ولگايى را با كمى تغيير از گوگول به زبان خودش نقل كرده و هم زمان داستان را درگير مسائلى انسان شناسانه و عاشقانه كرده. داستان روايتگر مردى گوشه گير و پاك به نام اُردينُف است كه در پى جايى براى اجاره، دل به دخترى با گذشته اى مرموز و عجيب مى بندد. گذشته اين دختر، همان افسانه ولگايى ست كه در آن دخترى، پدرش را با ورشكستى و مادر را با نفرين، مى گذارد و با معشوقه ى مادرش فرار مى كند. اين داستانِ بسيار زيبا و سرشار از نكات انسان شناساته ى دقيق و هوشمند، پختگى آثار برجسته داستايفسكى ندارد اما اين نكته نبايد فراموش شود كه كتبى مانند اين رمان، زمينه ساز و شالوده ى آثار بعدى و بزرگ او را فراهم كرد. من اين رمان خوب را -كه به نحوى عاشقانه اى در ژانر وحشت است- به همه عاشقان ادبيات روس توصيه مى كنم.

  • Bita
    2019-02-19 13:54

    داستانى معلق ميان رئال و افسانه درباره ى عشق... "مى خواهى بدانى كسى تو را دوست خواهد داشت؟ تو كنيز آن كس كه تو را دوست بدارد نخواهى شد.تويى كه آزادى او را ميگيرى و هرگز به وى باز نمى دهى"

  • Mohammad
    2019-02-07 19:35

    درمورد اثر: خام دستی، صحنه پردازی های سرسری و توصیفات زمخت و کسل کننده اثر به وضوح نشان میدهد «بانوی میزبان»از اولین آثار داستایوفسکی استداستان، سبک مختص آثار دوران پختگی مولف را ندارد: توصیف از جانب فردی که خودش به عنوان شخصیتی فرعی در داستان حضور دارد... به همین دلیل هم تعلیق آن مدل قطره چکانی است: گره داستان را باز نمیکند و با شیوه شهرزاد قصه گو گشایش پیچ و تاب خاطرات گذشته را موکول به داستان فردا میکند!... این درحالیست که در آثار متاخر داستایوفسکی تعلیق داستان برآمده از سبک اوست: قصه گو خود از تمامی ماجرا خبر ندارد و این لذت اگزیستانسیالی است که موقع خواندن آثار او ناخودآگاه حس میکنیماین البته نویدی برای هرنویسنده جوانی است که ببیند اعجوبه ای مانند خالق «جن زدگان» و «برادران کارامازوف» نیز از «بانوی میزبان» آغاز کرده است!رگذشته از اینها یک نکته عالی به عنوان مکمل کارهای بعدی داستایوفسکی در «بانوی میزبان» وجود دارد: اگر عشق دیمیتری به گروشنکا در«برادران کارامازوف» یا عشق راسکلنیکف به سونیا در «جنایت و مکافات» آنها را نجات داد، «بانوی میزبان» نشان میدهد گاهی عشق بجای رهایی بخشی میتواند تو را اسیر کند: رنجی که اوردنیوف در ابتلا به عشق کاترینا کشید رنج رهایی بخش نبودانواع عشق به عنوان پراکسیسِ رهایی بخش در آثار داستایوفسکی چیزی است که بیش از همه دوست دارم درموردش بیشتر تامل کنم، اما تا کنون به این نتیجه رسیدم که نزد او، تنها آن عشقی عامل رهایی است که آزادی را زایل نکند: عشق «مرد زیرزمینی»، اوردنیوف در این اثر و عشق ناستازیا به «ابله» هیچ یک به آنها آزادی نبخشید... پس «نجات» هم در پی نداشتدرمورد ترجمه: ترجمه سروش حبیبی مانند دیگر آثاری که از او دیدم گیرا و به معنای دقیق ادبی بوداما تعجب میکنم اثری با ترجمه سروش حبیبی در نشر ماهی به چاپ برسد و غلط های تعجب آوری مثل قر زدن (بجای غر زدن) و حض کردن (بجای حظ کردن) از اول تا آخر کتاب تکرار شودفقدان ویراستار در این اثر هم مانند بسیاری از آثار منتشره بازار کتاب ملموس است

  • Bogdan Liviu
    2019-01-31 14:54

    — Dar de ce... de ce mă simt acum ca şi când mi-aş fi pierdut viaţa? De ce mă doare inima? De ce-am cunoscut-o pe Katerina?— De ce? Murin surâse şi, o clipă, rămase pe gânduri. Nu ştiu nici eu de ce, rosti în cele din urmă. Firea femeii nu-i ca adâncul mărilor; de cunoscut, ajungi s-o cunoşti, dar e vicleană şi se ţine tare! Ca şi cum ar vrea să spună: uită-te la mine, aşa sunt eu! Să ştii c-a vrut într-adevăr să mă lase şi să fugă cu dumneata, boierule, urmă Murin, gânditor. I s-a făcut, vezi dumneata, lehamite de moşneag, după ce a luat de la dânsul tot ce a putut să ia! La început, vezi bine, i-ai plăcut grozav! Adicătelea ori că erai dumneata, ori că era altul... Eu, unul, nu mă pun niciodată împotrivă-i; luna din cer de-ar vrea, luna din cer i-o aduc, orice s-ar întâmpla! E tare trufaşă! Vrea să fie slobodă şi nici ea nu ştie ce-i doreşte inima. Doar un lucru s-a văzut: că tot e mai bine cum a fost înainte! Ehei, boierule, eşti tare tânăr! Ţi-e inima încă fierbinte, ca de fată mare părăsită, care-şi şterge lacrimile cu mâneca! Ascultă-mă pe mine, boierule, omul cel slab nu poate să se ţină singur! Dă-i tot, că vine singur şi-ţi dă totul înapoi; încearcă şi dă-i o jumătate din împărăţia pământului, şi ce crezi? Numaidecât se face mititel şi ţi se bagă sub papuc. Dă-i libertate omului slab, că o leagă singur fedeleş şi ţi-o aduce plocon. O inimă proastă n-are ce face cu libertatea!

  • Anna Kļaviņa
    2019-02-09 13:58

    Иллюстрация к повести "Хозяйка" Николай Каразин, 1893

  • Manik Sukoco
    2019-01-23 11:53

    Because of a change in circumstance, a reclusive sort of man must set out to find a new place to lodge. This quest gets him out into the city’s hustle and bustle, and he becomes thrilled by the wonder of it all. But the quest also wakes him up to the realization of all he’s missed out on by being shut in. And so he is intermittently cast down as well. At length he comes to a church where he becomes obsessed with a woman he sees crying there. By following her and the old man she’s always with, he discovers that there’s a room to let in the building these two live in. He quickly decides to rent this room, falls ill shortly after his arrival there, and the young woman nurses him back to health and sanity. Then follows the tension of a love triangle: the young recluse whose world has just opened up to the prospect of life and love; the beautiful young woman who craves romance but who is bound to an old man for having rescued her from destitution; and the feeble, old man who feels entitled to keep the young woman he married for himself.This outline of events may seem like a promise or a guarantee that The Landlady is a romantic drama that will fix our attention from first to last. But this story is unclear. Digressions, like the episode in which the old man takes up his gun, or the part where the girl tells the tale of her unfortunate past—these aren’t connected for us to the bigger picture. The story is not only ambiguous, it is an immature production. All the fainting and dropping to the knees is melodrama, not drama: unrealistic and strained. Maybe this kind of sensationalism has its place, like in medieval plays featuring damsels in distress. But it doesn’t work in this setting. Maybe it could, and does, work in 19th century Russian literature somewhere. But it dos not work for me. The pet names that are used in the infatuation include: ‘my life,’ ‘my joy,’ ‘my queen,’ ‘my light.’ If you don’t find that maudlin enough, how about ‘my tears’? Things get shamelessly sentimental numerously. “Will you hear me, will you hear me, hot heart?” Again, “My dove, coo to us like a dove your tender word.” This is like bad poetry—very bad. The story is not only unclear and immature, but verbose too. The mood is set and reset, or I should say, attempted and re-attempted so often that the reader ends up wishing that the author had quit and thrown the whole unworkable mess right into an adjacent fire. Who knows? Maybe he almost did.There are flights of style and brief psychological probes into human nature. But even these are perilously close to being ordinary. We could nearly say, borrowing a statement of his about a minor character, “that even his most exalted sentences floundered and missed fire.” The best lesson to be picked up from this tiresome affair, is that even a writer like Dostoevsky can entirely blow it. In his defense, the thing was published in his mid-twenties. The Sorrows of Young Werther by Johann Wolfgang von Goethe is an example of what Dostoevsky failed to accomplish in his Landlady.

  • Serhat Can Kacan
    2019-01-31 15:51

    Eğer Dostoyevski okumak istiyorsanız başlangıç olarak bu kitabı size öneremem çünkü size sıkıcı geleceğini düşünüyorum. Ben okurken gerçekten haz aldım. Bazı yerlerinde heyecanlandıran bir kitaptı. Kısa olmasına bakmayın, içinde işlenen birkaç kavram bulunmakta fakat kısa olması bir yönden de üzücüydü, sanki tam da bitmemiş gibiydi. Bazı sayfalarım kopmuş da ben okuyamamışım gibi hissettim.Ordinov karakterini okumak gerçekten keyifliydi, Katerina'yı okumak ise heyecanlandırdı. Kitabın sonu nedensizce beni üzdü.

  • Jim
    2019-01-30 13:33

    This novelette cannot have been written by anyone other than Fyodor Dostoyevsky, yet it is by no means one of his greatest works. Rather, it harks back more to the works of E.T.A. Hoffmann than to the mature Russian author.The Landlady seems to be stuck midway between two genres: German fantastic romanticism and the typically Dostoyevskian "narcissistic complex of self-lacerations and enjoyment of humiliation," as one critic calls it.The (anti)hero is one Vassili Mikhailovich Ordynov, a poor student of a good-but-not-noble family who in wandering the streets of Petersburg runs into a strange old man accompanied by a beautiful young woman. He becomes obsessed with her, follows the couple, and asks if they could lease a corner of their apartment to him. Almost immediately, Ordynov falls ill and is nursed back to health by the beautiful Katerina, who seems to be falling in love with him. Yet the interaction between our hero, Katerina, and the old man Murin becomes ever stranger. It turns out that neither of the two are trustworthy in what they convey to Ordynov. Surprises follow, that I do not wish to divulge.I liked The Landlady, but I think it serves only to whet my appetite for his more mature works.

  • Javier Muñoz albornoz
    2019-02-17 18:53

    Imprescindible novela de Dostoievsky! Un relato febril, de pasiones impetuosas, y una complejidad de personajes característica de Dostoievsky.En la Casa de los sueños, donde se desenvuelven los 3 personajes, se manifiesta la locura, el delirio, la enfermedad, la fantasía. Un mundo donde la realidad tantea, se confunde, genera incógnitas sobre la historia, y solo ayuda a vislumbrar un poco la psicología de los personajes.A Murin, el antagonista y protector de Katerina, le devienen mitos de sus poderes e influencias; pero solo hay algo claro, el hechizo y dominación que tiene sobre Katerina. Y desde ahí salen reflexiones :!El débil no aguanta la soledad! Prueba a darle todo, y él mismo vendrá y todo te lo devolverá; dale medio reino para que lo gobierne, prueba, ¿y qué crees? Enseguida se meterá dentro de una bota y se quedará ahí escondido, acurrucado. Dale la libertad al débil y el mismo se atara y te la traerá de vuelta

  • Reza Mardani
    2019-02-03 14:47

    موضوع داستان خیلی خوبه، توصیف حالات شخصیت داستان عالیه انقدر که واقعا احساس مریضی و دیوانگی به آدم دست میده.ولی ترجمه به شدت ضعیفه، انقدر که بعضی جاها پشیمون میشی از خوندنش و به خودت میگی کاش نسخه انگلیسیش رو پیدا کنم و اون رو بخونم

  • Nezhla Motamedi
    2019-01-27 19:57

    اینکه کتاب بیش از یک قرن و نیم پیش نوشته شده باعث شگفتی است. نویسنده به خوبی حس عاشقی را به تصویر کشیده. خواننده در آخر نمی تواند تصمیم بگیرد کدام روایت حقیقت دارد. کجا توهم و کجا واقعیت است. اینکه دختر دیوانه است یا واقعا جادو شده. اصلا ما با یک داستان رئال طرف هستم یا نه. من که بسیار لذت بردم.

  • Selcan
    2019-01-26 18:53

    Dostoyevski okumaya başlamak için iyi bir seçim olabileceğini düşünmüştüm. Sanırım pek de yanılmamışım. Uzun öykü tadındaydı. Kitapta beni çok rahatsız eden şeyler oldu, özellikle karakterlerin hareketleri... Öyle işte.

  • Moshtagh ghurdarvazi
    2019-01-25 16:55

    "بانوی میزبان" از جمله کارهای نخستین داستایوفسکی است.او در فوریه ۱۸۷۴ در نامه ای به برادرش می نویسد؛برایم آرزوی موفقیت کن! "بانویمیزبانم" را در دست گرفته ام و از همین حالا پیداست که از "کوتاه داستان(اولین داستان نویسنده)بسیاربهتراست.قلمم را فوران الهامی هدایت میکند که در ذهنم برمیجوشد و از روحم راه به بیرون می جوید.)داستان در فضایی وهم آلود و مالیخولیایی روایت میشود،شخصیت اصلی داستان(همچون بیشتر شخصیتهای آثارنویسنده)جوانی تحصیل کرده و باسواد و آداب دان اما منزوی و گوشه گیر از مناسبات و مراودات اجتماعی است که میتوان گفت از شخصیت خودِداستایوفسکی مایه میگیرد.سیر داستان با رخوت و سنگینی خاصی پیش میرود و خواننده را نیز در همین احوال با گامهایی سنگین و رخوت بار به دنبال می کشد.روانشناسی شخصیتی و مثال زدنیِ خاص داستایوفسکی،تمامی زوایای پیداو نهان شخصیت های داستان را می کاود و پرده از رازهای مگوی بسیاری برمیدارد.با دقت بیشتری در چارچوب و تِم کلی داستان و نیز روانکاوی اشخاص و حتا فضاهای داستان،رگه هایی از شباهت میان "بوف کور" هدایت و "بانوی میزبان" داستایوفسکی در پاره ای موارد بسیار مشهود است و چندان دور از تصور نیست که هدایت در روزگاری این اثر را خوانده و بالطبع تأثیراتی را نیز از آن پذیرفته باشد.بانوی میزبان نیز مانند بسیاری از داستان‌های داستایفسکی از زندگی خود او مایه می‌گیرد و می‌شود گفت وصف حال اوست در سال‌های جوانی. داستان در سن‌پترزبورگ می‌گذرد. اُردینُف، قهرمان داستان، در نوجوانی و جوانی ناچار گوشه‌گیر شده و درِ زندگی اجتماعی را بر خود بسته است. او باید به اجبار محل سکونتش را تغییر دهد. به جست‌وجوی اتاقی در شهر پرسه می‌زند تا این‌که با زنی زیبا به نام کاترینا آشنا می‌شود و به‌عنوان مستأجر به خانه‌ی او راه می‌یابد. اُردینُف پاک است و سخت حساس و دیدار کاترینا پاسخی است به افسردگی جانکاهش. او به کاترینا دل می‌بازد و این رویداد در درونش با رؤیا و کابوس در هم می‌آمیزدداستایفسکی نویسنده ای مطرح است که در اغلب اثارش شخصیت هایش را از لحاظ روانشناسی نیز تحلیل میکند "بانوی میزبان" نیز اشفتگی های ذهنی شخصیت های داستان و تفکراتش را نشان میدهد و همین دغدغه ها و دلواپسی ها هستند که به موضوع اصلی کتاب تبدیل میشونداز نظر من داستایفسکی قبل از اینکه نویسنده باشد فیلسوف بوده است و برای بیان ارا و نظر خود قالب رمان و داستان نویسی را انتخاب کرده است و درون داستان هایش ایده های فلسفی به وفور دیده میشود که نشان دهنده این است که دارای ذهن فلسفی فعالی استبخش هایی زیبااز آنچه بر سرش آمده بود به هیچ کس چیزی نمیگفت...اما گاهی، خاصه در غروب، در ساعتی که آوای ناقوس کلیسا زمانی را به یادش می آورد که احساسی ناشناخته سراپایش را لرزانده و در تپش انداخته بود، در جان جاودانه مجروحش توفانی برمی خاست. آن وقت روحش به لرزه می افتاد و درد عشق باز در دلش شعله ور می شد و سینه اش را به اتش می کشید. .تنها و افسرده به آرامی اشک می ریخت و زیر لب زمزمه می کرد؛ "کاترینای من، کبوتر بی همتایم، خواهرک شیرینم...." .

  • Hamid
    2019-01-27 11:36

    ردپایی از همه ی تم های بعدی و بعضی از شخصیت های اصلی و همچنین موقعیت های متداول در آثارشو می شه در این داستان که از اولین داستان هاشه دید. جوانی تحصیلکرده و منزوی با کودکی نافرجام و در طول داستان منفعل ،زنی زیبا و سودایی که دچار فروپاشی روحی شده است، پیرمردی با روحی غرقه در سیاهی و پلیدی، گناه کار و بی گناه، روح روسی در موژیک هایی که دلی پاک و بی آلایش دارند، در هم ریختگی رؤیا و واقعیت ، تنش همواره رو به صعود در هر موقعیت و درآخر واپاشی روحی شخصیت اصلی همه از مضامین ،موقعیت ها و شخصیت پردازی های متداول آثار بعدی داستایوسکی است که در این داستان هم می بینیم. احساس کردم که لحن خیلی پرشوره و شاید تا حدود زیادی تأثیر رمانتیسیسم اروپاییو بشه در لحن پیدا کرد که البته احتمالا بیربط به تأثیرپذیری داستایوسکی از فرانسوی ها نیست. در کل به نظرم که کتاب با آثار بزرگ نویسنده هنوز فاصله داره و پرداخت پرقدرت آثار بعدیشو هنوز نداره ولی با اینحال از خیلی آثار پخته ی نویسندگان متأخر بهتره.

  • Pardis Parto
    2019-02-08 14:39

    از آنچه بر سرش آمده بود به هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. اما گاهی خاصه در غروب در ساعتی که آوای ناقوس کلیسا زمانی را به یادش می‌آورد که احساسی ناشناخته سراپایش را لرزانده و در تپش انداخته بود در جان جاودانه مجروحش توفانی برمی‌خواست. آن‌وقت روحش به لرزه می‌افتاد و درد عشق باز در دلش شعله‌ور می‌شد و سینه‌اش را به آتش می‌کشید. تنها و افسرده به آرامی اشک می‌ریخت و زیر لب زمزمه می‌کرد کاترینای من کبوتر بی‌همتایم خواهرک شیرینم...