Read تماما مخصوص by عباس معروفی Online

تماما مخصوص

Cinere Gashtano topnaz maunge reports chaparel

...

Title : تماما مخصوص
Author :
Rating :
ISBN : 18301221
Format Type : PDF
Number of Pages : 401 Pages
Status : Available For Download
Last checked : 21 Minutes ago!

تماما مخصوص Reviews

  • Ahmad Sharabiani
    2018-11-28 00:31

    Completely Special, Abbas Maroufiتاریخ نخستین خوانش: بیست و هفتم ماه مارس سال 2012 میلادیعنوان: تماما مخصوص؛ نویسنده: عباس معروفی، مشخصات نشر: چاپ نخست برلین، گردون، 1388، در 406 ص؛ چاپ دیگر: تهران، ققنوس، 1388، در 398 ص، فروست: داستان ایرانی 36، رمان 23؛ شابک: 9789643116697؛ موضوع: داستانهای نویسندگان فارسی قرن 21 م نخست باید بگویم: این روزها، نخستین بار که یک کتاب را میخوانم، برای این است که یاد قصه های کودکی بیفتم، و انگار کنم پای همان کرسی مادر بزرگم بنشسته ام، و ایشان یواشکی و از زیر لحاف کرسی، آجیل و شیرینی در مشتم میکند، و آهسته دست کوچکم را میفشارد که به کسی نگی. با لبخندی به پهنای صورت و به بزرگواری مهربانیهای خویش. پس نخست میخوانم که بدانم موضوع چیست، آنگاه که تشنگی ام فرو نشست، دوباره میخوانم که ببینم، نویسنده چند مرده حلاج است، و تا کجا توانسته آداب ادب آنگونه که دوستتر دارم نشانم دهد، در این راند، شاید بتوانم اندک بگویم که از داستان و شیوه ی واگویی خیال نگارگر خیال، خوش به حالم شده یا نه. گاه حتی با طی همین مراحل و هفت خوان نیز نمیتوانم سخن گفت. چرا؟ لابد چون، شاید، نیاز باشد آن زندگی را، که نگارنده برای بیان و برکشیدن تابلو و تصویرش به دیوار سپید کاغذ، واژه آراسته و آرتش واژگان خویش را به رژه واداشته، زندگی کرده باشید، تا بگوئید: از همو که قصه گو. و این که آیا از عهده خوب برآمده یا نه. آنگاه میتوانید بنویسید که اگر شما سوار بودید و کاغذ پیاده، چگونه سوار اسب خیال همین رویا میشدید. جناب معروفی ازین قاعده مستثنی هستند، سوارکار خوبی بوده اند و هستند، هرچند، این بار هم نوعی روایت است و گزارش وقایع اتفاقیه، از دیدگاه ادبی کتاب بین بیوگرافی و اتوبیوگرافی در چرخش است؛ اما آفتاب به همین زودی میدمد و خواهد دمید و ادبیات ما نیز صاحب سبک و سیاق تماماً مخصوص خویش خواهد شد. دست مریزاد به عباس معروفی. ا. شربیانی

  • Saman Kashi
    2018-11-19 02:21

    من اینجااز نوازش نیز چون آزار ترسانماین نیز قانونی همیشگی بوده است: کسانی که تن به مهاجرت می‌دهند در ابتدای اقامت و چند سال بعد غالباً از گفت و گو در مورد کشورشان پرهیز می‌کنند و آنان که چند سالی از هجرتشان گذشته، به یادِ یار و دیار چنان می‌گریند زارعباس معروفی هم به خوبی و بهتر است منصفانه‌تر بگوییم: " با تسلط " توانسته یادِ این " یار و دیار " را به تصویر بکشد و منِ خواننده از این سرما و این آزار ترسان شوممعروفی شما را با خود می‌برد به کوچه پس کوچه‌های عاشقی. به گرمای دست مادر. بوسه‌های عاشقی. سرخی گونه‌های معشوق. تبِ تندِ عاشقی. به آوارگی نسل من. نسل تو. نسل ما. به آوارگی کودکم. به زاری‌های مادر. شب آغازِ هجرتِ تو. پرسه در خاکِ غریب. به ویرانی خانه. به منِ بی‌من. به خاکستر نشینیخانم‌ها، آقایانبه افتخار داستانِ معروفی از جای برمی‌خیزیم

  • Amir
    2018-11-20 00:35

    تماما مخصوص عباس معروفی رو آخرهای سال پیش، توی موبایل، لای مهمونی ها و تاکسی ها و اتوبوس ها خوندم. واسه همین فکری نبودم که چیزی راجع به ش بنویسم. ولی امروز یک دفعه یاد عباس رمان افتادم. تماما مخصوص مثل خیلی از رمان های خوب دیگه قابلیت این رو داره که بسته به خواننده ش خوانش های متفاوت داشته باشه. ولی فکر کنم برای خواننده های مرد، این رمان یه چیز دیگه باشه، جنس تنهایی عباس، دغدغه هاش، غرایزش، پوچی ها و روزمرگی هاش، انفعال و تن دادن به جبر زمونه هاش، همه و همه تماما مردانه هستن. عباس تماما مخصوص مرد جذابی نیست؛ عباس یه کابوس مردانه س. یه کابوس تماما مردانه....

  • طيبه تيموري
    2018-12-18 02:24

    آدم ها كم كم بوي شغلشان را مي گيرند........توصيه مي كنم وقتي مي خواهيد اين كتاب را بخوانيد، قبلش عاشق باشيدچون اينقدر سردتان مي شود كه هيچ بجز عشق نجاتتان نمي دهد

  • Mohadese
    2018-11-21 23:31

    تو با ما چه میکنی عباس معروفی!تماما مخصوص، تماما مخصوص عباس معروفی است!عباس معروفی سبک خاص خودشو داره، توی همه کتابایی من تا الان ازش خوندم، یه سردی و غم عجیبی حس میشه و با همین تم شما عشق و جنون و... رو به سبک عباس معروفی عمیقا تجربه میکنید.کتاب طبق معمول نثر شیوا و گیرایی داشت.سه تا ویژگی تماما مخصوص کتاب:۱.فلش بک زدن های درست و به موقع!۲.این که با هر چیز تموم میشد با همون شروع میشد، میشه گفت کلید واژه ابتدا و انتهای فصلها یکی بود!۳.آمیختن رویا و خیال. این که تو نمیدونستی الان واقعیته یا تراوشات ذهن آشفته عباس ایرانی!به نظرم کتاب به دو بخش تقسیم میشد، بخش اول و اعظم آن شامل زندگی راوی (تبعید و مهاجرت/ آینده و گذشته/ و البته زندگی عشقی) و بخش دوم که به نظرم یه خرده افت داشت شامل فصلها آخر کتاب بود مبیّن اوهام، جنون نویسنده بود.پ.ن۱: سال بلوا و سمفونی مردگان دوست داشتنی تر بودند.پ.ن۲: پیکر فرهاد و فریدون سه پسر داشت در اسرع وقت مطالعه خواهد شد

  • Eli
    2018-12-07 19:30

    عزيز دلم، مي داني سيم آخر چيست؟ همه خيال ميكنند كه سيمِ آخرساز است. حتا يك نوازنده بي سواد روي صحنه زد به سيم آخر تارش گفت:اين هم سيم آخر! اما سيم آخر يعني وقتي ميرفتند قمار، سكه زرشان را كهميباختند، جيبشان را ميگشتند، آخرين سكة سيم را هم به قمار ميزدند.ميزدند به سيم آخر، به اميد بردن همة هستي، يا به باد دادن آخرين سكةنيستي

  • Mohammad Javad
    2018-12-02 23:48

    آسمان پر از ستاره بود و بوی خاک تفته از زمین بالا می خزید.در آخرین پناهگاه زمین،در انتهای جایی که روزی وطنم بود،دنیا یک کفش بود و من آن را از پا در آورده بود- تماما مخصوص / ص 21 خ 17......................................................جاهایی از کتاب واقعا آدم می بایست با احساساتش دست و پنجره نرم میکرد،هرچند انتظار کتاب مخصوص تری رو داشتم ولی حیفم میومد اگر همه ی این فلش بک های به جا،فضاسازی های معرکه و استعاره های ناب معروفی رو نمیخوندم.کتاب رو به همه کسانی که دلشون برای ورق خوردن لای گذشته ها تنگ شده توصیه میکنم

  • ليلي
    2018-11-18 18:48

    عباس معروفی همیشه برای من همراه بوده با یه جور سردی و غیر صمیمی بودن فضای کاراش... جوری که سمفونی مردگانش رو چندین سال پیش شروع کردم و نصفه ولش کردم چون نمیتونستم اونجور یخ بودن فضا و روابط و همه چیز ‍و تحمل کنم... یه جورایی منو یاد ادبیات روس میندازه از این جهت، ینی لاقل اون بخش از ادبیات روس که تا الان خوندم... و اونا رم به همین دلیل دوست ندارم دقیقا:)) حالا ولی، بعد از تماما مخصوص، یه ویژگی توی ذهنم اضافه شد در مورد معروفی، و اون سبک خوب ش و نوشتن خیلی قوی شه... اینکه حس میکنی با نویسنده ای طرف ی که میدونه داره چیکار میکنه، و دقیقا حواسش هست که فلان گره داستان‌ ‍و کجا باز کرده و خوبه که کجا ببنده، و حواسش هست چه جاهایی خوبه که توضیح بیشتر بده و مثلا فلش بک بزنه، و چه‌ جاهایی برعکس، ترجیح میدی که چیز ی ندونی اتفاقا و توضیح اضافه لازم نیست، و خیلی چیزهای این طوری... برای همین هم دوست داشتم این کتابشو، یعنی بنظرم کلا توانایی ای که تو انتخاب سوژه داره، و تواناییش تو نوشتن اون سوژه، کاملا غلبه میکنه به فضای داستان و شخصیت بعضی آدمهای داستانش، که شاید من خیلی خوشم نیاد ازشون مثلا...سوژه ی اصلی شم که... به هرحال مهاجرت بود خب...8-> و اینکه کتاب پر ه از جمله های قصار ی که میشه تو موقیتای مناسب استفاده کرد ازشون:)) مثلا: ”شاید برخی تصور کنند زندگی دارالتجاره‌ای بیش نیست، بده بستانی بکنند و بگذرند، درحالیکه اگر عقاب وار نگاه کنند خواهند فهمید زندگی یک قمارخانه است. قمارخانه ای که همیشه فرصت بازی به دست تو نمی‌افتد، فقط گاهی امکانش را پیدا میکنی. آن هم اگر قاعده بازی را بلد باشی. آن هم اگر دست آخر را ببازی، و بزنی به سیم آخر.عزیز دلم، می‌دانی سیم آخر چیست؟ همه خیال می‌کنند که سیم آخر ساز است. حتی یک نوازنده بی‌سواد روی صحنه زد به سیم آخر تارش گفت: این هم سیم آخر! اما سیم آخر یعنی وقتی می رفتند قمار، سکه زرشان را که می‌باختند، جیبشان را می‌گشتند، آخرین سکه سیم را هم به قمار می‌زدند. می‌زدند به سیم آخر، به امید بردن همه هستی، یا به باد دادن آخرین سکه نیستی”

  • Sallar
    2018-12-05 20:48

    سخت بود خوندنش. به خصوص وقتی ادم فکر میکنه که این نوشته ها واقعا زندگینامه ی کسی هست و یه نفر میتونه انقدر درد کشیده باشه تو زندگی. ولی مثل همیشه عباس معروفی میدونه که چطوری کلمات رو طوری دنبال هم بچینه که آدم رو مبهوت خودش کنه.

  • Fateme Moradi fard
    2018-11-26 20:23

    سرد، انقدر سرد که معشوقه‌ی اولش را اعدام کرده‌اند و دومی را وقتی که سقوط درونی‌اش وادار به سقط جنین می‌کند از دست می دهد و سرانجام سردی‌ آنجاست که بی کار، مریض، تنهاست و ناخواسته تن به سفر قطب شمال می‌دهدو میان سرما یخ می‌زند. کسی که قدر لحظه هایش را نمی داند همان بهتر که بمیرد.

  • MITRA
    2018-11-20 21:23

    از وقتی کتاب به نیمه رسید با خواندن هر کلمه دعا می کردم، التماس می کردم که کتاب آن طور که من حدس می زنم تمام نشود... گویا سرنوشت من ، به سرنوشت کتاب بستگی دارد: نه این که نام قهرمان " ایرانی " است؟!!!‏

  • Zohreh Hanifeh
    2018-12-12 20:31

    بعضی‌ها نوشته بودند رمان مردانه‌ای بود، با دردهای مردانه و کابوس‌های مردانهٔ عباس... که یک مرد بیشتر می‌فهمدش. من اما فکر می‌کنم حتماً نباید مرد باشی تا جنس دردهای مردی را بشناسی. کافی‌ست زنی باشی عاشق، آن وقت با یک بوسه تمام دلمشغولی‌های مردانه‌اش به جانت می‌ریزد.کتاب را که می‌خواندم پری بودم که گم می‌شد، یانوشکا بودم که تنها و بی‌پروا بود، زن زیبایی بودم که نام نداشت و آه می‌کشید و از پشت پنجره صدا می‌کرد و در دریا محو می‌شد، گاهی هم ژاله، که مردی که دوستش داشت پس‌ش می‌زد.با هرکدامِ این‌ها ذره ذره تنهایی‌های عباس را می‌چشیدم. با هر آغوشی سرمای زمهریر غربت پیرامونش را بیشتر لمس می‌کردم. جمله‌هایشان را زیر لب تکرار می‌کردم و به زمزمه‌هایشان گوش می‌سپردم...تلخ بود مثل غربت، مثل زندگی. سرد بود مثل تنهایی. عمیق و زیبا بود مثل درد.پ.ن: از دکتر برنارد و سگ‌هاش بدم می‌آمد. از ژاله. از اینکه در جای جای رمان از کلمهٔ تماماً مخصوص استفاده کرده بود. از پایان داستان هم. همین.

  • Khparisa
    2018-12-10 23:45

    من عاشق نوشته هاى تلخ معروفى هستم،، تنها پنج ستاره ام به خاطر عباس جان معروفى استداستان مهاجرت احبارى روزنامه نگارى است كه در برلين مستقر استآقاى ايرانى داستان معروفى،، مرد عاشق و تنهايى است كه انزوا رو انتخاب كرده، و هيچ چيز او را خوشحال نميكند مگر ياداورى خاطرات ايران,,

  • Nariman
    2018-11-24 01:35

    روز های فروپاشی دیوار برلین یاد روز های انقلاب خودمان می افتادم که همه می خواستند چیزی ببخشند. هر کس برای دیگری بغل می گشود. و تا چشم به هم زدیم چه قدر زود تمام شد. تا چشم به هم زدیم فیلم عوض شده بود. همه می خواستند چیزی را از بین ببرند.انقلاب نبود انفجار بود.چیزی منفجر شد که ملت ما را تکه پاره کرد. حالا یکی دنبال دستش می گردد، یکی دنبال چشمش، یکی دنبال پاهاش و دیگری دنبال بچه اش.بازم یه رمان عالی دیگه از عباس معروفی. واقعا معروفی با قلم بی نظیرش خیلی قشنگ تنهایی و غم و درد رو به تصویر می کشه، و مهم تر از اون بیان حس دلتنگی و فقدان یک نفر که بلا استثنا تو همه کتاب هاش وجود داره. چیزی که بیشتر از همه در مورد معروفی دوست دارم اینه که عشق های کتاباش زمینیه و پر از بوسه و هم آغوشی و این فکر می کنم خیلی به باور پذیر بودنشون کمک می کنه. بر خلاف بسیاری از نویسنده های ایرانی که عشق های کتاب هاشون لاهوتی و اسمانی و مقدسه.

  • hossein sharifi
    2018-12-06 20:34

    سبک داستان نویسی عباس معروفی عالیهاز دو تکنیک غالب foreshadowingیا همون بیان اتفاقاتی که در آینده میخواد بی اوفتهو تکنیکflashbackیا تکرار کردن اتفاقاتی که در گذشته اوفتادهبه خوبی استفاده میکنه.. جوری که انگار کل کتابی که در دستان شماست مثل یک خواب و یا رویا میمونهsettingو یا محل و زماننی که داسان درون اتفاق می اوفته چیزی بین ایران و پاکستان و آلمانه...همونطور که در صفحه 6 کتاب گفت:”بخاری ماشین خرخر میکرد و تیغه برف پاک کن چسبیده بود به شیشه”این سرما و حالت خفگی و تیرگی نمادی از ظلم و ستم و شاید فضای انقلاب بوده که عباس معروفی درگیرش شده...به طوری که در کل داستان یک درد شدیدی احساس میشه.. فضای سرد و غمگینی که بغض میشه در گلوی آدم.در بخش های بعد کتاب متوجه اعدام معشوقه عباس در ایران میشویم.. و یا همونجور به گفته خودش گم شدن معشوقه اش... که بدترین درد بوده... لباسی که روی اون 25نوشته شده و پری به تن داره بار ها توی داستان گفته میشه که میتونه نمادی از سن پری و یا زمانی از انقلاب باشه که گذشتهوقتی معشوقه دومش را میبیند بازهم در رویاهایش اون رو شخصی تجسم میکنه که لباسی با عدد 25 پوشیده.. و در آخر داستان همه مردگان اعلام میکنند که 25 سال سن دارند.. شاید همزاد پنداری انسان ها رو نشون میدهمقایسه این کتاب با دیگر آثار عباس معروفی کار صحیحی بنظرم نیست.. هر کدام از کتاب ها در حد خودش شاهکاری بود.. واین کتاب هم در خور بیشتر از 5 ستارهخواستم چند قسمت زیبا از کتاب رو بنویسم.. انقدر زیاد بود پشیمون شدم..اگر سبک کارهای معروفی رو دوست دارید..حتما بخوانید

  • Hoda
    2018-11-27 23:34

    قبل از هر چیز!فکر میکنم کتاب اجازه نشر نداشته باشد.اگر هم داشت بهرحال من از بازار کتابهای ممنوعه خریدمش و متاسفانه چیزی حدود پنج فصل رو بخاطر صفحه بندی بدش از دست دادم :|با این وجود کتاب خوبی بود.خصوصن اگر که طبع شاعرانه ای دارید و نمیگویم از بازیهای کلمات، بلکه از بازی احساساتتان در ترکیب با کلمات لذت میبرید. گمانم نویسنده طبعش به شاعری هم کمی گرایش داشته!از اینجور فضاهای مبهمی که کتاب ترسیم میکرد خوشم می آید. از اینکه ابهام یک انسان را با خودش نشان میداد-فقط وقتی انسان به این مرحله میرسد که خودش را بسیار خوب شناخته باشد!!!!!- کلمات هم خوب در جمله ها میلغزیدند و خوب فضا را ترسیم میکردند. گاهی بعضی پاراگراف ها به سوررئال نزدیک میشد.انقدر که نویسنده را تحسین میکردم.و گاهی نه. داستان در لابه لای پاراگراف ها مثل آونگ نوسان میکرد بین واقعیت و تخیل و ذهن و حقیقت و سایر تضاد ها.درونمایه اصلی اش اما به صراحت-انطور که پسند من است- مطلبی را بیان نمیکرد.اما قدرت قلم و این تخیلاتی که انسان نمیدانست کجا به حقیقت میپیونند و کجا از آن جدا میشوند زیبایی به داستان بخشیده بود که نواقصش را میپوشاند.خصوصن اگر که شما طبع احساساتی داشته باشید!!! و البته هم اینطور نیست که تمام جملات تمام کتاب ها مطابق میل من موضوع را صریح مطرح کنند و ازت نظر بخواهند.همین ترس به تصویر کشیده شده، همین آشفتگی، همین رنج دائم بر دوش شخصیت عباس گویا تر از این تصویر ها قابل بیان نبود!و ! باور کنید یا نه همین الان که این مطلب را مینویسم دقتم شد به شباهت نام نویسنده و شخصیت اصلی:)شاید یکبار دیگر هم بخوانمش :)

  • Amene
    2018-11-21 20:25

    نمی دونم چرا هیج کدوم از آثار معروفی برای من سمفونی مردگان و فریدون نمیشه،شایدهم علت جذابیت کمتر این کتاب نسخه الکترونیکی خواندنش بود که به هرمصیبتی بود به اتمام رسید.نمی دونم ولی به نظرم بعد سمفونی و فریدون و حتا سال بلوا معروفی دچارتکرارشده.تک جمله هایدلنشین تثی این اثرمثل بقیه آثار ش هست ولی محتوا و کشش به نظرم با قدرت کلامی سمفونی و فریدون قابل مقایسه نیست. بهرروی آدمیزاد هرجا برود خودش همراهش هست چه قطب چه بیابان های نزدیک زابل.

  • پگا
    2018-11-16 22:47

    یهو گم میشدم ولی حواسم بود! حواسم بود که پری هنوز از گوشه اتاق داره نیگا میکنه.حواسم بود که یه وخ صدای راه رفتنم یانوشکا رو بیدار نکنه. همه کلاه سرشون بود. و بابا میگف هر ستاره که خاموش میشه یه نفر میمیره! تو ستاره ی من بودی؟

  • Roozhin
    2018-12-12 19:32

    شروع خوبی داشت، گذشته و حال رو خیلي خوب همزمان باهم پیش برد و اتفاقات را خیلی جذاب توصیف کرد ولی متاسفانه آخراش خیلي یکنواخت تموم شد و این چیزی نبود که توقع می رفت.قسمت آخر و اتفاقاتش می تونست بهتر باشه....!

  • Zahra
    2018-11-29 22:47

    بسیار کمتر از بقیه ی کتاب های نویسنده دوستش داشتم.چقدر شخصیت افسرده و سردی داشت! سردیش به من هم منتقل شده بود این مدت.از تموم شدنش خوشحال شدم.

  • Mohammad Farrokhnejad
    2018-12-13 00:43

    و چسبید؛ «تماما مخصوص» را می‌گویم؛ رمانِ نوشته عباس معروفی، که نه سال دوستش را معطل آن کرده بود.همین اول کاری بگویم؛ من کاری به کار داستان و فرم روایی و این حرف‌های رمان ندارم! یعنی در حدی نیستم که بتوانم داشته باشم! و بیایم در یکی دو خط یا در یکی دو بند کل رمان را بگذارم جلوی روی شما. و مثلا بگویم؛ عباس معروفی ِ تبعید شده‌ از ماجراهای وطنش که با خاطره‌‌هایش رفت پاکستان و آنجا چه‌ها دید و برلین آمد و درس خواند و حالا می‌خواهد با کارفرمایش، دکتر برنادر هتلدار برود قطب شمال سورتمه سواری با بیست و دو سگ. وقتی هم برگشت با یانوشکا زندگی کند و از شط آب بخورد بی‌بیم آنکه آب شط تمام شود. و هیچ وقت هیچ وقت هم نداست پری چه شد. کی گم شد و آن لعنتی آباد مدفن پری شد؛ نمی‌توانم این‌ها را بگویم!ما یک لحظه در رستوران هاوانای برلین و لَختی بعد در جاده‌های ایران کنار پدر راجع به این که چرا به جای آسفالت جاده‌‌ها، لاستیک کامیون‌ها صاف است و چه و چه حرف می‌زنیم و می‌فهمیم که «دنیا شده است قهوه خانه ماله‌کش‌ها!» سپس از بندر روستوک سر در میاوریم و از همانجا به زدوبندهای لباس شخصی‌ها داخل می‌شویم و بعد پری ما را می‌بوسد. با لب‌هایی که خشک بودند و تا ما را می‌بینند ماتیکی و براق می‌شوند. یا در آپارتمان‌مان در برلین، ژاله دارد دست بر سینه‌مان می‌کشد و موهای مشکی‌ش را تحسین می‌کنیم که یکهو هوس غذای مامان و دیدن او در آن لباس آستین بلندی به سرمان می‌زند که برای عروسی خواهر پری دوخته بود و پری توی عروسی در هوا ما را بوسید. پریِ عین ماه. عین ماهی که در شب می‌درخشد و بیشتر بر سرما می‌درخشد. درست مثل یانوشکا که بین مهمان‌های آمده به عیادت احمد بن‌بن ماه شده بود! به یاد کریشن باوئر می‌افتیم و زحمتی که او برای سگ‌های دکتر برنارد می‌کشید و دست آخر به خاطر همان‌ها معتاد شده بود و بعدش خودکشی کرد. و بلافاصله بر بروی سقف قطار همانطور می‌شاشیم به هوا و با میرزا عبداله می‌پریم و از جالیزهای خیار می‌گذریم و تا کلی خیار می‌خوریم! و همیشه هم تحلیل می‌کنیم؛ آدم‌ها را، خودمان را، طبیعت را که به تبعیت شیر می‌دهد. یا ظهور دیوار برلین را به بروز اعمال خودمان ربط می‌دهیم و برداشته ‌شدنش را برنمی‌تابیم و هنوز می‌بینمش. خیلی تحلیل می‌کنیم و مدام با خودمان راجع عالم و آدم فکر می‌کنیم. و همیشه یاد پری زنده است عکس خود او و می‍‌فهمیم که آدم باید مرده‌ش را با دستان خودش چال کند تا مرگ را باور کند... /من اصلا قصد ندارم به «کتاب چه بود؟ چی می‌گفت؟» جواب بدهم! فقط دوست دارم خاطره‌م را با این کتاب بگویم؛ لحظاتی که با این کتاب سپری شد. لحظاتی تماما مخصوص!/کتاب باز می‌شد و من کنار همه آن «کارکترهای فرم»ی بودم که معروفی اسم‌شان را داخل رمانش آورده؛ کنار پری، مادر، پدر، برنارد، خالد، آندره، احمد بن‌‌بن و کریشن باوئر. یا حتی کنار جکمت سبیل و زن و دخترش سارا. اصلا کنار بوکفسکیِ افسر. و کنار یانوشکا!من محمدم؛ کسی که دارد رمان عباس معروفی را می‌خواند؛ یک خوانش تماما مخصوص!کسی هستم که تا آخر با اسم کتاب مشکل داشت و آخر هم گفت: «بابا اسم این کتاب رو باید می‌ذاشت "موبینگ"!»؛ موبینگ؛ وضعیتی که عباس تماما مخصوص در آن قرار داشت؛ یک تعلیق ناخود خواسته!/حوصله رفتن لابلای پیوستگی رمان را هم ندارم. حال این را هم ندارم که تکه از آن را بغلتانم داخل این نوشته بی‌شیرازه! واقعا دلم می‌خواهد حسم را موقع خوانش رمان کتاب بگویم. از ته‌مزه‌هایی که زیر زبانم مانده است:یک انسان فرهیخته و عزیز محبت کرد و این رمان را به من معرفی کرد. و حتی خود کتاب را یک‌جوری به من هدیه داد. کتاب را خودم خریدم ولی هدیه او بود. آدم‌های عزیز همیشه اینطورند؛خودشان هم نباشند، عزت و لطف‌شان با توست. من سطر به سطر، فصل به فصل کتاب را

  • Ebrahim Refaghat
    2018-12-10 00:42

    بیش از هر چیز منوی ابتکاری هاوانا را دوست داشت که هر غذایی با یک رمان معروف نامگذاری شده بود؛ آدم ها و خرچنگ ها، بیگانه، سرخ و سیاه، وداع با اسلحه، ناتور دشت، گتسبی بزرگ، جنگ و صلح، محاکمه، ابلوموف، خشم و هیاهو، قصر، جنایت و مکافات، مادام بوواری، پاییز پدرسالار، آنا کارنینا، کوه جادو، ژرمینال، پیرمرد و دریا و غذاهای دیگر.منو غذا را صدبار ورق زده بودم، بین "بیگانه" و "صدسال تنهایی" مردد بودم، آخرش "پیرمرد و دریا" با تکیلا سفارش دادم. دکتر برنارد هم "مادام بوواری" خواست با تکیلا.

  • Negar Khalili
    2018-12-15 02:25

    جملات به غایت قوی و تاثیر گذار...طوری که گاهی یک جمله رو چند بار می خوندم.اما از نظر سبک و محتوا چیز جدیدی دریافت نکردم.به عنوان جدید ترین کار معروفی انتظار کتاب مخصوص تری رو داشتم...ولی به هر شکل از خوندنش لذت بردم.

  • Shabnam Kohanchi
    2018-11-30 02:24

    تماما مخصوص سرنوشت معلقی از یک زندگی آمیخته با دنیای درون مردی تنها و دور افتاده استریسمانی از خیال و واقعیت با گره‌هایی که بسیاری از ما در زندگی خود با آن روبرو هستیم

  • Mahboob
    2018-11-26 02:31

    ... بعد از یک عالمه وقت تونستم دوباره کتابی بخونم و این بهترین جنبه ی داستان بود... مدتها بود دوستداشتم این کتاب رو بخونم, انتظارم ولی بیشتر از این بود... خیلی بیشتر, یه چیزی تو کتاب کم بود, یک حس همزاد پنداری و یا دنیایی که کاملا آدم رو بکشه تو خودش... کم بود... عمق کتاب کم بود...البته خالی هم نبود... با این اوصاف حالم خوبه که کتابی و خوندم که مدتها توی قفسه ی کتاب بود و هیاهوی بیهوده ی زندگی فرصت ورق زدنش رو ازم گرفته بود

  • Mehrnaz
    2018-12-08 23:43

    ".. تا می‌آمدم چای بنوشم میگفت فوتش کنم؟یکبار کاغذ چهار تا شده‌ی کوچکی داد به دستم. در فرصتی که رامین مسئله‌ی ریاضی حل می‌کرد زیر میز بازش کردم و خواندم: اگر یک روز در کلاس شما بشینم، توی دلم بگویم "دوستت دارم" و با نگاهم فوتش کنم به طرف شما، حواستان پرت می‌شود؟ "از کتاب های عباس معروفی نوشتن کار آسونی نیست. برای من سبکی که داره فوق‌العاده ترین بین بقیه نویسنده‌های ایرانی و کتاب‌های به زبان فارسی هست. خیلی‌ها پریدن به زمان‌های مختلف و رویایی یا توهمی بودن بعضی قسمت‌های کتاب‌های معروفی رو گیج‌کننده و غیر قابل دوست داشتن میدونن. ولی به نظر من باید با احساس سراغ کتاب‌های عباس معروفی بری و بخوای که درکشون کنی و اون وقته که از خوندن این کتابا درد میکشی، افسوس میخوری و چیزی فوق‌العاده رو تجربه میکنی که شاید هیچ جای دیگه نتونی تجربه کنی.".. میبایستی میرفتم تا به موقع سر کارم باشم. همیشه نصفه، همیشه ناتمام، همیشه جایی ناگهان قطع میشدم.درک کردن عباس ایرانی این قصه اصلا سخت نیست. همون قدر که آیدینِ سمفونی مردگان رو میشد درک کرد و براش غصه خورد. عباس ناچار شده به دلایل سیاسی کشورش رو ترک کنه؛ فرار کنه و همه‌ی زندگی و عشقش رو در ایران، ناتمام، جا بزاره."..زن در اتاق را پیش کرد. اگر میخواهی گیر نیوفتی بتمرگ تو خانه ات. واسه چی راه میفتی توی خیابان ها؟ - به خاطر شماها...نگذاشت حرفم را تمام کنم. به طرفم خیز برداشت: کی از شماها خواسته بود؟ مگر وکیل وصی مردمید؟ فایده ای نداشت. گفتم یک نگاه بی‌اندازید ببینید اگر کسی نیست من بروم...آخرین نگاه را انداختم، و خودم را به کوچه انداختم. دیگر چیزی برام اهمیت نداشت. آدم یک لحظه ناچار میشود واگذارد و برود. احساس میکردم هستی ام را گم کرده‌ام، هویتم را از یاد برده‌ام و دیگر چیزی ندارم براش بجنگم.""... میدانی مامان؟ تقدیر همیشه در راه است. مثل گلوله‌ای که زندگی به سوی مرگ پرتاب می‌کند؛ بی‌آنکه بداند قلب خود را نشان گرفته. و آدم حائل است و بی‌خبر. وقتی تقدیر بر سینه‌اش نشست آرام می‌گیرد.من آرام نمی‌گرفتم. "

  • Hani
    2018-12-09 18:26

    با خوندن این کتاب می فهمی مرز رویا و واقعیت چقدر باریکه... و نویسنده چه ماهرانه روی این مرز حرکت می کنه. بی نهایت غم انگیز بود این داستان...

  • Maryam
    2018-11-17 22:31

    یانوشکا گفت : عشق یک چیز عتیقه است که با عتیقه فروشی فرق دارد.عشق یک جواهر یا عتیقه گران قیمت است که آدم زندگی اش را با ان معنا می کند.اما عتیقه فروشی پر از وسایل گران قیمت است که حالا از زندگی خالی شده. چیز هایی که تو عتیقه فروشی هست تاریخ کشف ندارد.اگر هم داشته باشد اعتباری ندارد.ولی عشق لحظه کشف دارد نمیشود فراموشش کرد.حتا اگر آن عشق تمام شده باشد.از یادآوری لحظه کشفش مثل زخم تازه خون می آید.....از متن کتاب

  • Laleh
    2018-12-08 23:46

    ساختار کلی داستان تماما مخصوص من را چندان جذب نکرد. ترازدی ای که نویسنده از اول داستان برایمان ساخته و پرداخته کرده بود, تا به پایان کتاب برسم, برایم رنگ باخته بود. تکه های کوچک و تصویر پراکنده از کودکی و گذشته ی عباس ایرانی, فضای قابل لمس تری از زندگی حالش می ساختند. گیج و گمی و سرگشتگی و اسیر سرنوشت محتوم بودنش را نتوانستم احساس کنم. بعد از داستان خوش ساختار فریدون سه پسر داشت, تماما مخصوص را آن قدرها هم مخصوص نیافتم.

  • Farzane
    2018-11-18 23:39

    همه ما برای خودمون حداقل دو دنیا داریم دنیای درونی و دنیای بیرونیعباس قهرمان داستان مرز بین دنیاهاشو گم کرده ، این اتفاق زمانی میفته که دیگه شخص خاطراتش دلپذیرتر از زمانِ حالشِ ، تازه هرچیزی ک تو اکنون براش قشنگ رو برمیداره میبره اونجا عباس خسته ست و دلش میخواد تو دنیای درونش بخوابِ و دیگه پا نشه